مرا در مدخل باغی دید و گفت: کجا می­روی؟

گفتم: به باغ آشنایی

پرسید: برای چه می­روی؟

گفتم: می­روم تا با سرشت سرشک­آمیز طبیعت درآمیزم. می­روم تا درآغوش بوته­زارهای عنبرفشان باغ، نفسی تازه کنم. می­روم تا لمس احساس نگاهم را تقدیم به قامت بلند درختان کاج و سرو کنم. می­روم تا بر گلچهره­ی معصوم و دلربای گل رنگین، دست نوازش فرو بی­افکنم. می­روم تا به شاخسار انبوه سبزه­نشان درختان باغ، بوسه­ای هدیه کنم. می­روم تا پیوند فطرت خویش را با تک­تک ارکان طبیعت تجدید کنم و بار دگر دست عهد و پیمان را جاودانه در دست طبیعت بفشارم. می­روم تا غنچه­های باغ اندیشه­ام را با لبخند گرم شکوفه­ها شکوفا کنم.

گفت: می­روی تا چه شود؟

گفتم: می­روم تا از سکوت چمن­های مظلوم زیر پا له­ شده­ی عده­ای طبیعت ستیز، درس گذشت و بخشش بیاموزم. می­روم تا از صفوف منظم و پرهیاهوی مورچگان پرکار سیاه گنده، درس اتحاد و انظباط و پشتکار بیاموزم. می­روم تا از سمفونی آواز گنجشکان درس شور و نشاط و سرزندگی بیاموزم. می­روم تا بار دگر آواز بلبل و جواب­آواز جیرجیرک را با گوش دل بشنوم. می­روم تا خودم را با سرسبزی شمشاد شاد، سهیم کنم. می­روم تا از تماشای منظره­ی شانه­زدن نسیم آرایشگر، بر چمن­های آشفته، درس آراستگی بیاموزم. می­روم تا در مملکت بوستان بهاری تازه از خزان گذشته، درس صبر و امیدواری یاد بگیرم. می­روم تا از خاک پاخور طبیعت­ساز بی­منت، درس خاکساری و بی­ریایی بیاموزم. می­روم تا در کارگاه نگارگری گل­های طبیعت و مینیاتور بال پروانه، هنر معرفت بیاموزم. می روم تا از غوغای جریان آبشار و جویبار، درس حرکت و اقتدار بیاموزم.

می­روم تا از درخت پیر سالخورده­ای که خاطرات تلخ و شیرین صدها بهار و خزان را بر روی برگ­ها و شاخه­ها و تنه­ی تنومندش به زبان طبیعت نوشته، درس استقامت و امید به زندگی بیاموزم. می­روم تا از برگ­های خشکیده و خردشده­ی روی بستر خاک، پیام عرفانی "انا الیه راجعون" را متذکر شوم. می روم تا گلچینی از چشم انداز حقیقی "فتبارک الله احسن الخالقین" را به دیده ی واقع نظاره گر باشم. می­روم تا در کلاس درس طبیعت، گوشه­ای از عظمت بی­کران خالق یکتا و بی­همتای عالم را بهتر از قبل درک کنم و از استاد کائنات بابت این همه لطف و محبت به بندگانش، از اعماق قلبم سپاس گزاری کنم؛ فقط از او یاری طلبم و تنها به او پناه ببرم.