از چاه تا ماه
قامت رعنایی بود که در میان انبوه علم آموزان در چمنزار دانش می چرید و در جنگل تحصیلات، به سان عنتری فرز و چابک شاخه ها را یکی پس از دیگری جهیده می کرد. ایّام درازی در غیبت صغری، رادارگریز شده بود که ناگاه در محفلی متفاوت، آشکار شد که گویی بال پرواز افلاک العلوم مخدوش، انگیزه اش مغشوش، دوشادوش هر خانه به دوش، باده ی هرزه گردی می کرد نوش، طوفان مُدگرایی مثل گربه و او چون موش، وفاداری اش افتاده به دیگ درحال جوش و معرفتش گذاشته بود به فروش. شرح شجره نامه اش بگفتند که مادر از آران و پدر از اصفهان که محصول این وصلت ناهمگون، ناخلف ولدیست گودزیلاافکن که شرق و غرب عالم را با برهم افکندن یک پلک چشم درمی نوردد !!
در ادامه ی توصیف احوالاتش چنین می گفتند که در بحر شیطنت موج سواری ست کارآزموده که ابتلای امواج سهمگین را نتوان بر او فائق آمدن؛ بشریست که جمیع رذائل محضرش لُنگ می اندازند و الوان در برابرش رنگ می بازند. دریای متانتش چنان منجمد که وسائل اسکی بر روی یخ شیاطین سبعیّت را فرآهم می آورد. حریره ی نجابتش به طور سیمان گونه ای با بتن آرمه، متناجس شده است و همواره با لباس تقوای سوراخ و مندرس و شلوار پرهیزکاری خشتک پاره، روزگار سپری می کند. در مذمّت او همین بس که در سن نوشبابی، سودای گریز از وطن، مغز او را شیدا کرده بود.
در نشست برپا شده دیدم که آرام و بی آزار می نماید؛ گفتم: گمان نکنم چنین اوصاف سمع سوزی بر او بچسبد. گفتند: آنچه بینی یک دهم از اوست و نُه دهم دیگرش به اعماق زمین ره پوییده که محتمل است به نفت خام رسیده باشد و چنانچه کله ی او را به سیف پولادین بسپارند شاید بتوان از مجرای گردنش منابع زیرزمینی بی شماری استخراج نمود !!
***
گرچه او چنین بود اما چنین نماند. نکوبختی شکارش کرد و از قِبَل دمسازی با سالکان دانش و بینش، از باتلاق نسیان نجات یافت. گذشته ی خویش در بازیافت انداخت و در عرصه ای ناب شکوفا شد.
در واقع خوش اقبالی حکیم اسحاق ابن نیوتن بود که تحت شجره ی سیبی بیارامد و هبوط سیب مایه ی الهامش شود و ِالّا اگر در جوار سلسله ای از جبال تکیه می زند ریزش سنگ ها مغز او را امان نمی دادند چه برسد به اینکه زنده بماند و بتواند قانون جاذبه را در ضمیراکتشاف ربای خود، جذب کند!
الحاقیه: ای سیمرغ، عرصه ی مگس نه جولانگه توست... !!
خوش آمدید.