جدال آب و آتش{قسمت سوم}
گفت: مرا استفادههاي فراوان می کنند........................که آتش هم یکی ز ابزار شکار است
گفت غيرتنداري،خامش و بيجنب وجوشي.....که بيغيرت در این دنیا چه مقدار اعتبار است؟
بگفت او: در این بزم، ذات آتش اقدس است....................بدون من دفتر روزگاران بيزوار است
بگفت: قامت بلند شعلههایم را ببین...................هرکدامش را چشمهای زیادی خریدار است
زرد و آبی و گاهی سرخ شعلههایم............................که هر موج از رشتههايم زر نگار است
خداوند مرا بهر جزا هم آفرید........................................گنه کاران را عذاب دردناک نار است
بگفت آتش: ندارد حرف های تو ارزشی......................که هر چه تو از خود بگویی شعار است
اگر روی آوردی به من نیست گردی.....................................تمام وجودت مهی از بخار است
تو را بيحساب بودن گمان می رود..........................که هرچه بر آب ميزنند بيگدار است!!
مرا بس دلربا بینند مردمان.........................که رقص شعلههايم را عاشقانی بيشمار است
بیابی نام من را در تمام عمر هستی...............که این بهترین اسم در صفحههاي روزگار است
بگفت آب: که این نامها تنها نمادند.............................که این اسم ها تمامی مستعار است
مرا عیب جویی مکن از متانت...................................که این گونه آرام بودن عند وقار است!!
بگفت آب: گر نباشد تو را هیزم چه ها؟....................بُود از لطف هیزم که آتش را نگهدار است
تو را وابستگی بینم به هیزم.........................................که آتش را بدون هیزم که یار است؟
تو را بيدوام و بيقرار بینم همی............................سرانجام آتش، گرده ی دود و غبار است
ادامه دارد...




